سارا زندگی خواهد کرد حتی اگر زندگی در کار نباشد...!
واما:
خاک بی حاصل بارون خورده...
غنچه ی وانشده پژمرده...
گل از آدم و عالم رونده...
توروچی از عاشقی ترسونده؟!
چرا از نگاه من بیزاری؟
تو که هستیمو توو دستات داری...
چرا از عاشقی حیرونی چرا؟
چرا قدرمو نمیدونی چرا؟!
ندونستی عاشقی چه رنگیه؟
نمی دونستی به این قشنگیه؟!
ندونستی و نمی دونی هنوز،
که دلت یه عمره سخت و سنگیه!
دل من ساکته اما می دونم
همیشه بی سروسامون توئه!
چیزی از درد نمی گه تا مرگ!
دلی که همیشه مدیون توئه!!!
امضا:باهم دوست باشید!
گریه نکن عصای من
هرچی شکسته بنویس
به پای گریه های من
اگه تمومه طاقتت ،نمونده روز راحتت
نگاه با صداقتت غنیمته برای من!
آینه و شمعدون نمیخوام،من لب خندون نمیخوام
هرچی که خندست واسه تو هرچی غمه برای من
بخندو از خنده بگو از غم بازنده بگو
عمربزرگوارتو تلف نکن به پای من
عشق منو میخوای چیکار؟
عذروبهونه کم بیار!
دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من!
امضا:باهم دوست باشید!
منتها دوستانم اسرار کردند که بیام و بنویسم تا کمی
از بار این غم بی مروت کاسته بشه و سارا همون سارا بشه!
نمیدونم چرا ولی دعوت دوستانم و قبول کردم و دوباره میگم:
سلام...!

